سلااااااام"
ممنون از همهی کسایی که واسم نظر دادن![]()
ببخشید که جواب نظرات رو کامل نمی دم... داشتم درس مش خوندم یه دفعه یاد دوستای خوبم افتادم و
گفتم بیام یه سری بهتون بزنم
از اونجا که ترازآزمونم خیلی خوب اومد دیگه دلم نمیاد سرمو از روی
کتاب هام بلند کنم
نه که نیاما ... شاید دیر به دیر بیام
منتظر نظرای قشنگتون هستم

قسمت نهم:
اسب سرکش در سینه ی لیلی
لیلی گفت: موهایم مشکی ست. مثل شب. حلقه حلقه ومواج. دلت توی حلقه های موی من است.
نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته ی بید و گفت:نه نمی خواهم.
گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم.دلم را هم.
لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است. شیرین.
نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟
مجنون چشم هایش را بست وگفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است.
تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده ی نخلستان است.
خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گت: من خار را دوستتر می دارم.
لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا از این پل بگذر.
مجنون گفت:اما من از این پل گذشته ام. انکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.
...
لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار وبی افسار. عنانش را خدا بریده.
این اسب را با خودت می بری؟
مجنو هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد. مجنون دیگر نبود. تنها شیهه ی اسبی بود و در پایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت. صدای تاختن می آمد.
اسب سرکش اما در سینه ی لیلی نبود.
دوباره سلام:
ببخشید که هنوز آپ نکردم...
اگه خدا خواست پنج شنبه میام اگرم نخواست...! نخواسته دیگه کاری
نمی شه کرد![]()
منتظر باشین
فعلا بای![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلااااااااام:
بازم مدرسه هااااااا
مدرسه رو دوست دارم ولی نه الان که هیچی درس نخوندم... نمی دونم
پیش بخونم یا درسای سه سال رو
هنوز هیچ کلاس کنکور و آزمونی ثبت نام نکردم البته امروز
مامانم رفته کانون واسم ثبت نام کنه ولی نمی دونم چه کلاسی
اصلا من هیچی نمی دونم![]()
خلاصه بین این همه نا امیدی اومدم نت که واسه دوستای گلم آپ کنم ![]()
بچه ها برام دعا کنین... من امسال بااااااااید یه رشته ی خوب قبول شم(جالب اینجاست که نمی دونم
جواب نظرات:
من: من همیشه جواب نظرات رو اول آپم می دم... خوشحالم که از متنم خوشت اومده..
مهدی: ممنونم از حضور گرمت... فکر خوبی بود![]()
سوگولی جووونم: ممنونم که سر زدی
توام مواظب عطی باش که
زیاد درس بخونه... عطیه باید درس بخونه که منو از تنهایی در بیاره چون من فقط واسه مشهد می خونم نه بیرجند
(چه اعتماد به نفسی ی ی ی ی
)
ازعلیرضا. مهدی. با صفا. مجید و سپیده ممنونم که بهم سر زدن![]()

قسمت هشتم:
لیلی پروانه ای خدا
شمع بود. اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند وشمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور. شمعی که نسوزد. شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد. عاشق نیست.
شب بود. خدا شمع رو شن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه می خواست. لیلی. پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد. لیلی پروانه ی شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است. اما نمی سوزاند.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

